مصاحبه با فرهنگ فلاح نابغه فیزیک ایران

فرهنگ‌ فلاح‌، پسر سيزده‌ ساله‌اي‌ كه‌ خبر قبولي‌اش‌ در دانشگاه‌ علم‌ و صنعت‌، چند ماه‌ پيش‌ در بحبوحه‌ اعلام نتايج‌كنكور، تيتر برخي‌ از روزنامه‌ها و مجلات‌ و هفته‌نامه‌ها شد، گفتگو كنم‌.

وقتي‌ براي‌ مصاحبه‌ رفتم‌، فهميدم‌ اين‌ فرهنگ‌ برادر همان‌ فاضله‌اي‌ است‌ كه‌ در 9 سالگي‌ در كلاس‌ سوم‌ راهنمايي‌ درس‌ مي‌خواند و توي‌ يك‌ شب‌شعر ديده‌ بودمش‌ كه‌ چقدر خوب‌ نظ‌ر مي‌داد و شعرها را نقد مي‌كرد. به‌ هر حال‌، فاضله‌ 18 ساله‌، همين‌ ترم‌ ليسانس‌ رياضي‌اش‌ را سه‌ ساله‌ از دانشگاه‌صنعتي‌ شريف‌ مي‌گيرد.

دو خواهر ديگر هم‌ دارد كه‌ دوقلو هستند. هنگامه‌ و هدي‌ 16 ساله‌اند و در پيش‌دانشگاهي‌ درس‌ مي‌خوانند.

يكي‌ از آنها مي‌خواهد شيمي‌ بخواند و ديگري‌ به‌ علوم‌ كامپيوتر علاقه‌مند است‌.

مادر فرهنگ‌ خانه‌دار است‌ و الان‌ با او در خوابگاه‌ زندگي‌ مي‌كند. پدرش‌ كارمند اداره‌ برق‌ شمال‌ غرب‌ تهران‌ است‌، ولي‌ فرهنگ‌ معتقد است‌ ازلحاظ‌ تجربي‌ حتي‌ مي‌شود به‌ پدرش‌ دكتراي‌ برق‌ داد.

فرهنگ‌ پسر آخر خانواده‌ است‌. 27 ارديبهشت‌ همين‌ امسال‌ 14 ساله‌ مي‌شود. چيزي‌ نمانده‌ است‌ كارشناسي‌ارشد را در رشته‌ فيزيك‌ از دانشگاه‌علم‌ و صنعت‌ بگيرد.

شايد دليل‌ ما براي‌ گفتگو با او گذراندن‌ تمام‌ واحدهاي‌ تخصصي‌ كارشناسي‌ و كارشناسي‌ارشد با معدل‌ بالاست‌. بقيه‌اش‌ را خودتان‌ بخوانيد، كه‌ اگرچه‌ فرهنگ‌ فلاح‌ 14 ساله‌ استثناست‌ ولي‌ يكي‌ از ماست‌.

يكي‌ از ما، كه‌ از ظ‌رفيت‌هاي‌ بالاي‌ وجودي‌اش‌ به‌ خوبي‌ استفاده‌ كرده‌ است‌.

اولين‌ خاط‌ره‌هايي‌ كه‌ از  کودکی به یادت مانده است !

حرفاش خیلی جالبن حتما ادامه مطلب رو بخونید

ادامه نوشته

آیا....

آیا میدانستید که کهکشان راه شیری تقریبا صد میلیارد ستاره دارد ؟ آیا میدانستید که شن خیس از شن خشک سبک تر است ؟ آیا میدانستید که بهترین زمان خواب از ساعت ۱۰ شب تا اذان صبح است ؟ آیا میدانستید که به اعدادی که بیش از نه رقم دارند، اعداد نجومی گویند ؟ آیا میدانستید که نور خورشید تا عمق ۴۰۰ متری آب دریا نفوذ می کند ؟ آیا میدانستید که اگر زنی به کوررنگی مبتلا باشد، فرزندان پسر او کوررنگ می شوند ؟ آیا میدانستید که پرواز با کایت یک ورزش حرفه ای در تایلند است ؟ آیا میدانستید که ایران برای اولین بار در جهان از ضایعات نخل خرما چوب مصنوعی می سازد ؟ آیا میدانستید که ایران دومین تولیدکنندهٔ انجیر جهان است ؟ آیا میدانستید که زرافه میتواند با زبانش گوشهایش را تمیز کند ؟              

ادامه نوشته

تئوری شن

                                                                                                                                                                         مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.
او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»
مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.
بنابراین به او اجازه عبور میدهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.
یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟
.
قاچاقچی میگوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند

یه تست هوش خیلی باحال

یک تست هوش خیلی باحال !!!!

از بچه‌های کودکستان سوال هوش زیر پرسیده شد:«اتوبوس شکل زیر به کدام طرف حرکت می‌کند؟» به دقت به شکل نگاه کنید.

یک تست هوش خیلی باحال !!!!

ادامه نوشته

آخرین وداع با یاران

        ... در یكی از روزهای بیماری در حالی كه سرش را با پارچه‌ای بسته بود و علی علیه السلام و فضل بن عباس زیر بغلش را گرفته بودند و پاهایش بر زمین كشیده می‌شد، وارد مسجد شد و روی منبر قرار گرفت و شروع به سخن فرمود و گفت: مردم وقت آن رسیده است كه من از میان شما غائب گردم، اگر به كسی وعده داده‌ام، آماده‌ام انجام دهم و هر كس طلبی از من دارد، بگوید تا بپردازم. در این موقع مردی برخاست و عرض كرد: چندی قبل به من وعده دادید كه اگر ازدواج كنم، مبلغی به من كمك كنید، پیامبر فورا به فضل دستور داد كه مبلغ مورد نظر او را بپردازد و از منبر پایین آمد و به خانه رفت. سپس روز جمعه، سه روز پیش از وفات خود، بار دیگر به مسجد آمد و شروع به سخن نمود و در طی سخنان خود فرمود: هر كسی حقی بر گردن من دارد برخیزد و اظهار كند، زیرا قصاص در این جهان، آسان‌تر از قصاص در روز رستاخیز است.

در این موقع سوادة بن قیس برخاست و گفت: موقع بازگشت از نبرد "طائف" در حالی كه بر شتری سوار بودید، تازیانه خود را بلند كردید كه بر مركب خود بزنید، اتفاقا تازیانه بر شكم من اصابت كرد، من اكنون آماده گرفتن قصاصم.

ادامه نوشته

معما!

منتظر نظراتون هستم


1- آن چیست که یکی است و همیشه با تو است؟

۲- عجایب جنگل بی پایه دیدم، عجایب چادر بی سایه دیدم،

بدیدم صنعت پروردگارم، دوتا سوداگر بی مایه دیدم
.


3- عجایب صنعتی دیدم در این دشت، درخت پرگلی بی سایه میگشت؟


4- آن چیست که از میان آب می گذرد، ولی خیس نمی شود؟

۵- آن چیست که نمیتوانید ببینیدش، یا بچشیدش، یا با دستتان لمسش بکنید، ولی برای همه تان لازم است و همه جا هست؟


6 - آن جسم عجب چیست که بر چرخ پدید است

گه پرده ماه است و گهی حاجب شید است؟


7- نه دست دارد، نه پا دارد، از همه جا خبر دارد!


8- آن چیست که تا آسمان نگرید، اشکش روان نمی شود؟

۹- آن چیست که نه دست دارد و نه پا، در همه جای زمین است و نمی رود به هیچ جا؟

10- آن چیست که نه دست دارد، نه پا، نه استخوان دارد، نه گوشت، ولی همیشه راه میرود و و هیچ وقت هم خسته نمی شود؟


11- آن چیست که خودش آب، دُشمنش آب؟

12- آن کدام دوبرادرند که در زیر یک کوه زندگی میکنند،و هیچ وقت خانه یکدیگر را نمی بینند؟


13- آن کدام شب تاریک است که در میان روز دیده میشود؟


۱۴- این سر کوه، اَرّه اَرّه آن سر کوه، اَرّه اَرّه میان کوه، گوشت بره!
 

ولادت امام حسین(ع)

   امام حسین(ع) لب تشنه ی آب نبود٬

                                         لب تشنه ی لبیک بود.

                                                                 

به حجمش توجه نکنید بروتو عمق مطلب

                  ولادت امام حسین(ع)بر تمام شیعیان مبارک

تیمارستان

یه داستانک خیلی خوشکله این پایین امیدوارم خوشتون بیاد

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد
مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:

                   

ادامه نوشته

خیال

خیال کردم نمی خواهی ببینی٬مرادراین سرای بی محلی

فقط ازخودگذشتم تابه اینکه٬به اینجارسیدم بی جدالی

 

مرااز خاطرت بردی وآن سو٬کناریک زمینی٬چال کردی

زپیشم رفتی آن دورترها٬مرامرده صدا کردی ورفتی

 

منم که قاب عکست را هر شب٬کنارتخت خوابم می گذارم

به روی شونه هایت٬توی خوابم٬سرخسته می گذارم